| بزن این زخمه... اگرچند دراین کاسه ی تنبور نماندست صدایی... |
|
پیغام برای بهار امسال!
چون درختي در صميم سرد وبي ابر زمستانی هرچه برگم بود و بارم بود؛ هرچه از فربلوغ گرم تابستان وميراث بهارم بود؛ هرچه يادويادگارم بود ريخته است.
چون درختي درزمستانم بي كه پنداردبهاري بودوخواهد بود ...
ديگراكنون هيچ مرغ پيريا كوري درچنين عرياني انبوهم آيا لانه خواهد بست؟ ديگرآيا زخمه هاي هيچ پيرايش با اميد روزهاي سبز آينده خواهدم اين سو و آن سو خست؟
چون درختي اندر اقصاي زمستانم ريخته ديري ست هرچه بودم ياد و بودم برگ یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن، برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن. یاد رنج از دست های منتظر بردن، برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن.
اي بهارهمچنان تا جاودان در راه همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهاي دگربگذر هرگز و هرگز بر بيابان غريب من منگر و منگر
سايه نمناك و سبزت هر چه از من دورتر خوشتر؛ بيم دارم كزنسيم ساحر ابريشمين تو تكمه سبزي برويد باز برپیراهن خشک وکبودمن.
همچنان بگذار تا درود دردناك اندوهان ماند سرود من
بشنوید::پیغام م.امید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت توسط یعقوب |
|
|
پنجشنبه 28 بهمن 1389
|
||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت توسط یعقوب |
|
|
صفحه نخست وبلاگ سازخاموش پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ ساز خاموش |
وبلاگ سازخاموش گاه نوشته ای است بر شعر وموسیقی.شعروموسیقی که در وجودهمه ی ماست.
بزن این زخمه برآن سنگ ... برآن چوب برآن عشق که شاید بردم راه بجایی ... یعقوب |
|
RSS
|
